تبليغاتX
خاطرات یک تنها

خاطرات یک تنها

هرچی صبوری میکنم میگم یک وقت درست میشه چقدر باید ببخشمت این که زندگی نمیشه

هیچ زمان مثل امروز احساس پوچی نکردم

هیچ گاه چنین نا امید و دل شکسته نبودم

هیچ گاه فکر نمیکردم

 در زندگی دچار چنین تنگنا شوم

نمیگویم تا به امروز سختی نداسته ام

 اما چنین حقیر نشده بودم

تا به امروز گمان میکردم که در برابر همه

 از من دفاع خواهد کرد ولی همینک

میبینم که میگوید آری سزای تو همین بود

دشنام ها حقت بود و تو لایق این همه دشنام بودی

به آن زیبا رو حسادت میکردم

 چون او از من مقامی والاتر داشت البته در حرفه او

و او آن زیبارو را از من بیشتر قبول داشت

 و حق را به او میداد

من با اینکه میدانستم ساکت ماندم

و با خود گفتم :آری سزای تو این است که خود را بیش از حد

حقیر کردی بیش از حد دلبستی تو یک لحظه بی او نمیتوانی

 ولی او بی تو شاد تر است

اشک ریختم و خواهم ریخت و این را خوب میدانم

میدانم که مثل سابق برایش عزیز نیستم و این را هم میدانم

که از اول افکارمان دور از هم بود و من با او مفاحات زیادی داشتم

پزیرفتمش چون سوگند خورد آنچه می خواهم باشد ولی زمانی که دید

دلداده او شدم خواست مرا آن کند که خود میخواهد

ولی من همان دختر یک دانه و پر توقا بودم که اینک هم هست

و میدانستم در زندگی یا جای من است یا جای زیبارویی دیگر

میدانم هم برای من هم برای او سخت است

ولی این را هم میدانم که او نمیتواند

دل بکند و دوست دارد به کارش ادامه دهد

و من نیز تحمل این را ندارم و نمیتوانم این سختی را بپزیرم

من هم آن قدر مهم نیستم که بتوانم

 او را منصرف کنم و شاید او گمان میکند

 که من ارزش چنین گذشتی را ندارم

هیچ زمان مثل امروز نمیخواستم

 که زنده نباشم میدانم نبود من برای او بهتر است

میدانم که از دوری ام ملالی بر وجودش خواهد آمد

 ولی این را هم میدانم که با رفتنم زمانی دلتنگ خواهد شد

 و افسرده

ولی با مرور زمان من و خاطراتم را به دست فراموشی میسپارد و

با امدن الهه زیبایی به زندگی اش

 خاطرات کم رنگ مرا نیز به دست فراموشی میسپارد

با آمدن زیبا رویی که با موهای طلایی

و دست های مهربان خود غم های قلبش را می زداید

 و شادی عشق را جای گزین میکند

و او نیز با الهه زیبائی خود خوشبخت تر

 از آن میشود که با من که همچو جغدی بد شوم

 بر زندگی اش سایه افکندم

پس بهتر میدانم شاهد خوشبختی اش باشم تا فنا شدنش

+ نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386ساعت 23:54 توسط تنهاترین عاشق |