تبليغاتX
خاطرات یک تنها

خاطرات یک تنها

هرچی صبوری میکنم میگم یک وقت درست میشه چقدر باید ببخشمت این که زندگی نمیشه

شراب و خون

نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش
برلبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رنجه ی دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید
پر کن این پیمانه را ای هم نفس
پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان کز شور می
باز گویم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه میپرسی ز من
رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد
از لبانش کی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشین
بر تنم کی مانده است یادگار
جز فشار بازوان آهنین
من چه میدانم سر انگشتش چه کرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه
مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بس که رنجم داد و لذت دادمش
ترک او کرد چه می دانم که بود
مستیم از سر پرید ای همنفس
بار دیگر پرکن این پیمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پایان آرم این افسانه را


 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 17:56 توسط تنهاترین عاشق |

خسته

از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
او یک +زن ساده لوح عادی بود
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم
رو پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمیرانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 19:41 توسط تنهاترین عاشق |

راز من

هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست
گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 12:3 توسط تنهاترین عاشق |

دیدار تلخ

 به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که دردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من
لب سوزان ترا می جوید
میتپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه بک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خک
 خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ای مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
در دلم آرزویی بود که مرد
لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک دریغ از دیدن
سینه ای تا که بر آن سر بنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
 آه ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین می زنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 9:44 توسط تنهاترین عاشق |

شعری برای تو

این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده بر اندازم
از چهر پک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضای تیره زندانست
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 18:54 توسط تنهاترین عاشق |

رهگذر

یکی مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
رسیده نیمه شب از راه ‚ تن خسته  ‚ غبار آلود
نهاده سر بروی سینه رنگین کوسن هایی
که من در سالهای پیش
همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم
هزاران نقش رویایی بر آنها در خیال خویش
و چون خاموش می افتاد بر هم پلکهای داغ و سنگینم
گیاهی سبز میرویید در مرداب رویاهای شیرینم
ز دشت آسمان گویی غبار نور بر می خاست
گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم
نسیم گرم دستی حلقه ای را نرم می لغزاند
در انگشت سیمینم
لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید
و مردی می نهاد آرام با من سر بروی سینه ی خاموش
کوسنهای رنگینم
کنون مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
بر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش را
آه من باید به خود
 هموار سازم تلخی زهر عتابش را
و مست از جامهای باده می خواند که ایا هیچ
باز در میخانه لبهای شیرینت شرابی هست
یا برای رهروی خسته
در دل این کلبه خاموش عطر آگین زیبا
جای خوابی هست ؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 18:32 توسط تنهاترین عاشق |

برای لحظه دیــــــــدارچشمــــــا ت                منو تن پوشی ازباران بپوشــــا ن

لبای خـــشک وتاول بســـــته ام را                 زلالی ازنگاه خود بنـــــوشــــا ن

 

تـــو ای آزادی مــحض کبـــوتـــــر                 رهایم کن ازاین درخویش مردن

منو نگـــذاراین دلخستــــه سنگـــو                 دراین تنهایی وتشــویش مــــردن

 

توبا چشمـــات برام مرهـــم بیا ور                 که بگـذارم رو زخم خسـتگــیهام

بیا تا دل بریـــدن ساده باشــــــــــه                  برام از پوچی د لبستـــــگـی هام

 

بیا وپاره کـــن شب پــــیلـــه ها رو                 بذا  روزا  بشــن پروانـــه بارون

تو میتونی توو این یأ س همـــیشـه                  امید ی باشی  واسه این پریشــون

 

برای لحظه دیـــــدارچـشــــــما ت                  چشامـو سـنگفـرش کـوچه کـردم

اگه دنیا همــــــه با مـــــن بجــنگه                  بـه یاد تـو پُــر از حــس  نَبـَــردم

 

جـنین مــــــن پــُـره از نطفه ی تـو                 بیا میلا د  شــــــادی آور عـشـــق

مرا که خالی ام ازهرچـه احسـا س                 پـُرم کن نازنین ازبـــاورعـشــــق

 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 20:57 توسط تنهاترین عاشق |

صدایی در شب

نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربه پایی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شدم از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده
جستم از جا و در ایینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره ایینه ز آه
شاید او وهمی را می نگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانه ام عریان در جامه خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هر دم می کرد شتاب
نفسم نا گه در سینه گرفت
گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته من
 عطر سوزان اقاقی ها را
تند و بیتاب دویدم سوی در
ضربه پاها در سینه من
چون طنین نی در سینه دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه پاها لغزید و گذشت
 باد آواز حزینی سر کرد

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 18:46 توسط تنهاترین عاشق |

یک شب

یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری بسوی تو می ایم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می ایم
سرتا بپا حرارت و سرمستی
چون روزهای دلکش تابستان
پر میکنم برای تو دامان را
از لاله های وحشی کوهستان
یک شب ز حلقه که به در کوبم
در کنج سینه قلب تو می لرزد
چون در گشوده شد تن من بی تاب
در بازوان گرم تو می لغزد
دیگر در آن دقایق مستی بخش
در چشم من گریز نخواهی دید
چون کودکان نگاه خموشم را
با شرم در ستیز نخواهی دید
یکشب چو نام من به زبان آری
می خوانمت به عالم رویایی
 بر موجهای یاد تو می رقصم
چون دختران وحشی دریایی
یکشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو میسوزد
چشمان من امید نگاهش را
بر گردش نگاه تو میدوزد
از زهره آن الهه افسونگر
رسم و طریق عشق می آموزم
یکشب چو نوری از دل تاریکی
در کلبه ات شراره میافروزم
آه ای دو چشم خیره به ره مانده
آری منم که سوی تو می ایم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می ایم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 18:42 توسط تنهاترین عاشق |

گمگشته

من به مردی وفا نمودم و او
 پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
 جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
 باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده داد میخواهم
دل خونین مرا چکار اید
دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد
 پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را

 

+ نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 19:0 توسط تنهاترین عاشق |

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست 



 

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 21:28 توسط تنهاترین عاشق |

زمانه در گذر است از گذر باید گذشت

زمانه در گذر است از گذر نمیتوان گذشت

خدایا بر من رحم کن بر من حقیر

نمی دانم چه باید کرد

شنیده بودم که وقتی دل هر انسانی میمیرد پاهاش توان یارای او را ندارد

ولی نمیدانستم که چنین است اینک من دیگر دل مرده شدم و پاهایم توان یارای مرا ندارد

قلبم چنان گرفته که جز مرگ هیچ چیز آرامبخش روحُ و جانم نیست

هر چی میگویم فایده ندارد بهتر میدانم من در عذاب باشم و او نداند

شاید مرگ فرا رسید و مرا از این دنیایی فانی نجات داد

قلبم دارد پاره میشود چنان دردی میکند که انگار کسی پایش را بر روی آن گذاشته

و با بی رحمی کامل فشار میدهد

دستم را به طرفش میبرم اما او باز فشار میدهد هر چه تقلا میکنم

او نیز بیشتر فشار مییاورد

دیگر توان ندارم چشمانم پر از اشک است و دلم در حسار قفس تنهایی

من هیچ کس را ندارم تنهای تنهام نه همدمی نه یاوری

صبر خواهم کرد میدانم قلبم پاره خواهد شد و من به اوج میرسم

منتظر خواهم ماند

آن زمان عزیزم میفهمد من و عشقم چه بودیم و چه راحت از دست رفتم

+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 13:7 توسط تنهاترین عاشق |

میدانم سخت است ولی تقدیر من چنین رغم زده شده سرنوشتی شوم و عاقبتی نا معلوم

من تنها میخواستم زندگی کنم اما این حق را نداشتم

خواستم از وجودم تمام زندگی ام دفاع کنم

پس تصمیمم را گرفتم دست به تغیان زدم تغیان بر علیه عزیزانم

خواستم از عشقی پاک دفاع کنم تمام تلاشم را کردم از هیچ کوششی رو گردان نبودم

آن قدر تلاش کردم که سرنوشت هم در برابرم زانو زد

و من آن قدر مغرور شدم که این سرنوشت ِ به زانو در آمده را رها کردم

زمانی به خودم آمدم که دیدم سرنوشت توسط یک شاهزاده کوچک بر علیه من بر خواست ِ

و من غافل از هرچیزی بر قلب عشقم حکومت میکردم آری من شاهزاده ای بودم

که یک دختر گدا در لباس شاهزاده ای زیبا میخواست قصر فرمانرواییم را بستاند

و من غافل از آن در سرزمین خیالی خود با انوار پر تلائتو عشق به عشق بازی مشغول بودم

زمانی به خود آمدم که دیر بود این بار سرنوشت مرا به زمین زد و من در

برابر آن زانو زدم و همان گونه که اشک میریختم فریاد زدم چرا چرا چرا من

من به کدامین گناه مجازات میشوم به کدامین گناه

ناگاه قلبم فریاد زد برخیز و مبارزه کن زیرا آن چه از آن توست ،از آن توست

فقط برایش مبارزه کن ناگاه نیرویی در وجودم فوران کرد

احساس جوانی میکردم بلند شدم به مبارزه ادامه دادم

هر آنچه به یگانه قلبم میگفتم باز مرا باور نداشت باز آن

دخترک گدا را به من ترجیع میداد

و من دست از تلاش بر نمیداشتم تا اینکه دیدم او نیز دلش میخواهد چنین زندگی کند

دیدم او میخواهد ارتباطش با آن دخترک یا از قبیل آن حفظ کند

از او خواستم یا مرا بخواهد ُ من باشمُ او یا آن زندگی را

با خود میگفتم معلوم است او مرا میخواهد

ولی در کمال ناباوری دیدم که با زبان بی زبان گفت: آن زندگی را

اشک در چشمانم جمع شد یاده پدرم افتادم که میگفت تو هنوز خامی

دیدم راست میگفت:من هم خام بودم و هم احمق

نمیدانستم چه کنم هر چه فکر کردم نفهمیدم

یک لحظه میگفتم رهایش میکنم چون لایقم نیست ولی باز میگفتم

پس دلم چی ؟ خواستم فقط یک فرصت به او بدهم صبر کردم تا ببینم چه میشود

با خود و دل خود عهد بستم این بار رهایش کنم

چون زمانی که او آن قدر از اینکه من نه خواب داشته باشم نه خوراک خوشنود است

وراضی نیست به خاطر من و عشق من از خواستهای خود که فقط

برای گزراندن وقت است و شاید کمی برای پول بگذرد باید گذشت

همینک 4شبانه روزشت که اشکُ وخونم با هم در آمیخته و او نه میداند و نه خواهد دانست

دانستنش هم سودی ندارد چون باز من مقصرم وحقم همین است

روزی فرا خواهد رسید که من در آغوش گرمش ودر اوج جوانی دور از هر آرزویی

این جهان فانی را وداع میگویم

و او را میبینم که در کناره بانوئی زیبا با دسته گلی از اقاقیا بر سر مزارم مینشیند و

زیر لب از روی سنگ مزارم میخواند

اینجا آرامگاه ابدی دخترکی نا کام است

و این آخرین دیدارمان بود

زیرا او قصر مرا به بانویی دیگر سپرده بود و من دیگر در قلبش جایی نداشتم..............................

+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 0:40 توسط تنهاترین عاشق |