سلام خوبین دوستان نمیدونم چه طوری بگم ولی نمیدونم که چرا وقتی یک پسر میفهمه که آره واسه اونی که نظر میزاره نامزد داره یا نمیتونه چت کنه میزارن میرن همونایی که میگفتن زیباست تا اسم نامزد میاد در میرن آخه وبلاگش زیباست یا مجردیش نمیدونم فقط میدونم که تو این دوره همه جز نیرنگ چیزی ندارن متاسفم واسه اونی که اینجور فکر میکنه و تا یکی نامزد میکنه میره با سردی باهات بر خورد میکنن با اینکه همون آدم حاظر نیست با هات ازدواج کنه و فقط میخواد یک دوست باشی واسش تو نت دلیل این کارو من نمیفهمم جرا؟ جرا؟ جرا؟ میگم از صبح نگین چون این مطلی رو انتخاب کردم واسه خودم پیش اومده و همه شما برین من بی نظر شم آره واسه خودم پیش اومده بگم چت نمیکنم برن اما نامزد نه این عکس هم نمیدونم از کدوم وبلاگ برداشتم ازش معذرت میخوام منتظرم امشب آن حسرت دیرینه من ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در بر دوست به سر می اید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می اید
شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که دردل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم که چو از راه اید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص کنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا می اید
ای خدا اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می اید 
+
نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 16:40 توسط تنهاترین عاشق
|

سلام به همه غنچه های ناشکفته که الهی شکفته بشن آره درست فهمیدی بازم لیدا خانوم اومد هرچی فکر کردم از چی بگم به هیچ نتیجه ای نرسیدم تا الان که به ذهنم اومد از وفا بگم میدونی این سه حرف (و-ف-ا) وقتی کنار هم قرار میگیره معنی زیبایی پیدا میکنه آره وفا میدونی تو عشق قبل از دوست داشتن وفا مهمه چون اگه به عشقت وفادار باشی عاشقی اگه نباشی عاشق نیستی وفا سر منشاء عشق هست نمیدونم چرا ولی من میگم آدم یا نباید بگه عاشقم یا اگه گفت تا آخر تا پای مرگ وفادار باشه حالا یک سوال فکر میکن تو این دوره بی وفا دخترا هستن یا پسرا یا به عبارتی کدوم یک بی وفاترن بازم منتظر میمونم واسه نظرات دوستان عزیزم منتــــــــــــــــــــــــــــــــظرم زود بیاین شب تیره و ره دراز و من حیران ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فانس گرفته او به راه من
بر شعله بی شکیب فانوسش
وحشت زده می دود نگاه من
بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند
در بستر سبره های تر دامان
گویی که لبش به گردنم آویخت
الماس هزار بوسه سوزان
بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند
من او شدم ... او خروش دریاها
من بوته وحشی نیازی گرم
او زمزمه نسیم صحراها
من تشنه میان بازوان او
همچون علفی ز شوق روییدم
تا عطر شکوفه های لرزان را
در جام شب شکفته نوشیدم
باران ستاره ریخت بر مویم
از شاخه تکدرخت خاموشی
در بستر سبزه های تر دامان
من ماندم و شعله های آغوشی
می ترسم از این نسیم بی پروا
گر با تنم این چنین در آویزد
ترسم که ز پیکرم میان جمع
عطر علف فشرده برخیزد 
+
نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 19:29 توسط تنهاترین عاشق
|

سلام به همه گل های پاس که خودم سر دستشون هستم میخوام امروز از نفرت بگم هیچ وقت شده وقتی یکی رو بیبینی با همون صحبت اول ازش متنفر بشی ولی مجبور باشی تحملش کنی مجبوری با هر زجری با هاش باشی حالا اگه اون طرف شوهرت باشه که افتضاح میشه تا حالا شده عاشق یکی باشی واسش جون بدی بفهمی بهت خیانت کرده اون وقت میخوای دنیا با همه زیبایی هاش نابود بشه اون وقته که میخوای زنده نباشی نمیدونم میدونی یا نه ولی خیلی سخته من اینارو دیدم واسه خودم نه واسه عزیز ترین کسم حالا شما بگین نظرتون نسبت به نفرت چیه چرا آدم از یکی متنفر میشه آیا آدم از عشقش هم متنفر میشه یا نه منتظر جواب های پر از صداقت شما هستم منتظرم زود بیاین آرزویی است مرا در دل
سلام
البته این رز ![]()
![]()
![]()
![]()
حتی نمیخوای ببینیش ![]()
![]()
![]()
ولی بعد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله راز اید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز اید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست ...
+
نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 17:27 توسط تنهاترین عاشق
|

سلام بازم منم گل همیشه بهار امروز میخوام از سرنوشت واستون بگم یک روز که تو وبلاگا میگشتم یک وبلاگ دیدم که عنوانش بود چه میشه کرد قسمت نبود راستش خیلی ناراحت شدم چون وقتی به ادم میگن قسمت نبود راضی به مرگ میشی ولی واقعا" قسمت نیست یا آدما با کاراشون میخوان بگن قسمت نبود به قول یک شاعر عزیز که اسمش رو نمیگم ببینم میشناسین یا نه ما دو مرغیم از دو اقلیم جدا آشنا با عالمه بیگانگی مرغ طوفان بودم و سیّاد بست پای من بر پای مرغ خانگی من نه آن مرغم که دل بندم به خاک تو نه آن مرغی که دانی درد من زندگی در خاک زندان منست گر پرم هرگز نبینی گرد من هرچند بیشتر آدما قسمت رو قبول رو قبول دارن ولی من میگم قسمت دست خود آدم هست اگه تلاش کنی به دست میاری البته اگه بزارن راستی نظر شما چیه منتظرم من از تو می مردم
لیدا خانوم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نیمشد
تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در اینه تنها می ماندم
تو با چراغهایت می آمدی ...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
تو لاله ها را می چیدی
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستان هایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستانهایم
و گوش می دادی
به خون من که ناله کنان می رفت
و عشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی 
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 9:57 توسط تنهاترین عاشق
|

سلام سلام به همه عزیزان امروز حالم خیلی خیلی خوبه نمیدونم از چی بگم از مهر از مروت از صفا از عشق نمیدونم چی بگم فقط میدونم یک کم پر حرفم نمیدونم کسی این پر حرفی رو دوست داره یا نه ولی من که خوشم مییاد امروز بهتره از فروغ جونم واستون بگم فروغ من یک زن کامل بود یک اسوه فداکاری عاشق یکی شد که لیاقت نداشت واسش جون داد ولی اون وفا نداشت همه پسرا اینن دیگه بعدا"از فروغ خودم بیشتر میگم با اینکه میدونم همه خوب میشناسینش راستی حالا عشق چیه خوب هرکی میدونه بگه عشق چیه من منتظرم زود بیان و جواب بدین عشق چیه وعاشق واقعی کیه؟؟؟؟؟؟؟ فقط راستشو بگین مثله همیشه منتــــــــظــــــــرم امشب بر آستان جلال تو ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از این تلاش به تنگ آمد
ای شعر ... ای الهه خون آشام
دیریست کان سروده خدایی را
در گوش من به مهر نمی خوانی
دانم که باز تشنه خون هستی
اما ... بس است این همه قربانی
خوش غافلی که از سر خود خواهی
با بندهات به قهر چها کردی
چون مهر خویش در دلش افکندی
او را ز هر چه داشت جدا کردی
دردا که تا بروی تو خندیدم
در رنج من نشستی و کوشیدی
اشکم چو رنگ خون شقایق شد
آن را بجام کردی و نوشیدی
چون نام خود بپای تو افکندم
افکندیم به دامن دام ننگ
آه ... ای الهه کیست که میکوبد
اینه امید مرا بر سنگ ؟
در عطر بوسه های گناه آلود
رویای آتشین ترا دیدم
همراه با نوای غمی شیرین
در معبد سکوت تو رقصیدم
اما... دریغ و درد که جز حسرت
هرگز نبوده باده به جام من
افسوس ... ای امید خزان دیده
کو تاج پر شکوفه نام من ؟
از من جز این دو دیده اشک آلود
آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟
ای شعر ...ای الهه خون آشام
دیگر بس است ... اینهمه قربانی
+
نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 17:38 توسط تنهاترین عاشق
|

سلام امیدوارم همه شما خوب باشین توی این دنیایی فانی نباید بدی کرد چون بدی میمونه ولی آدم میره و فقط خوبی و بدیش میمونه هیچ وقت شده حاله هیچ کاری نداشته باشی دلت بخواد تو تنهایی خودت باشی آره امشب میخوام تنها باشم تنهای تنها امشب دلم بد جور گرفته حال تایپ ندارم حتما"میگی بیخیال مگه میشه نگران نباش معذرت ناراحت کردم شمارو ببخشید از همه معذرت میخوام خوش باشین منتظرم رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما....
من بخوام دل نمیزاره![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
+
نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 20:58 توسط تنهاترین عاشق
|

سلام بازم منم همون گل همیشگی میدونم منتظرم بودین واسه همین زود اومدم یک وقت نگی که اشتباء میکنم میدونم دلتنگم بودین پس حالا بخند نمی دانم چه می خواهم خدا یا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جون باز لیدا خانوم اومد ![]()
![]()
![]()
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها 
+
نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت 18:38 توسط تنهاترین عاشق
|

سلام عزیزان نمیدونم چی بگم ولی اینو میدونم که دنیا وفا نداره توی دنیایی که همه نارو میزنن زندگی بی معناست ولی بازم قلبهایی هست که واقعا" واسه آدم میزنه نمیدونم چند ٪ از پسرا قلبشون واسه دخترا میزنه اگه از من بپرسی میگم صفر ٪ از پسرا بپرسی میگن ۱۰۰٪ حالا شما بگین چند درصد راستشو بگین دخترک خنده کنان گفت که چیست ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مثله همیشه ![]()
![]()
![]()
![]()
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است 
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 11:9 توسط تنهاترین عاشق
|

سلام بازم منم لیدا خانوم گل ۱ سوال دارم پسرا نامردن یا دخترا من که میگم پسرا الحق که باید تحسینشون کرد بازم میسپارم به شما شما بگین کی این وسط نامرد پسرا .......... (که الان میگن نه بابا یا دخترا ..............(که میگن واه بی ادب حالا شما بگین حق با کیه ما تسلیم منتظرم ولب باز منتظرم از پیش من برو که دل آزارم ![]()
![]()
![]()
هر چی باشه اونا خوب نارو میزنن ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)
)
بازم میگم راستشو بگین
هرچند بی فایده است![]()
![]()
![]()
ناپایدار و سست و گنه کارم
در کنج سینه یک دل دیوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پک و دامن من ناپک
من شاهدم به خلوت بیگناه
تو از شراب بوسه من مستی
من سرخوش از شرابم و پیمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقیم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابیده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
تو آفتاب روشن امیدی
بر جانم ای فروغ سعادتبخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تبه گشتم
+
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 11:53 توسط تنهاترین عاشق
|

سلام من لیدام همه میگن دوست داشتن مهمه ولی من میگم عشق واقعی کمه همه از دم دروغه و هر کی شک داره خودش تا ته میفهمه حالا من میخوام نظره شمارو بدونم راستشو بگین آه ای زندگی منم که هنوز
اگه عشق نباشه بی فایده هست![]()
فقط بپرسه چه کسی و چرا منو دوست داره ![]()
![]()
![]()
حتما" میگی تا ببینم ![]()
![]()
![]()
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه میخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم ترا هدر کردم
غافل از آنکه تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه ای زندگی من اینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی اینه ام سیاه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
می مکم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام میگیرم 
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 11:45 توسط تنهاترین عاشق
|

سلام ممنون اومدین سراغم فکر کردم فراموشم کردین ولی الان دیدم نه بابا به یادمین خوشحال شدم منتظرم منتظر نزاری منو نه امیدی که بر آن خوش کنم دل ![]()
![]()
بازم بیاین پیشم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ظاهر ندیدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
بقلب جام از شادی می افروخت
شبی نا گه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟
چرا بر ذره های جامش آویخت ؟
کنون این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
+
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 16:57 توسط تنهاترین عاشق
|

سلام واقعا" بی معرفتین من به یادتونم اما شما چی من مییام سراغتون ولی دریغ ار یک بامرام بازم امیدوارم موفق باشین یا حق آه ای مردی که لبهای مرا ![]()
![]()
![]()
از شرار بوسه ها سوزانده ای
هیچ در عمق دو چشم خامشم
راز این دیوانگی را خوانده ای
هیچ می دانی که من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم
هیچ می دانی کز ای عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم
گفته اند آن زن زنی دیوانه است
کز لبانش بوسه آسان می دهد
آری اما بوسه از لبهای تو
بر لبان مرده ام جان میدهد
هرگزم در سر نباشد فکر نام
این منم کاینسان ترا جویم بکام
خلوتی می خواهم و آغوش تو
خلوتی می خواهم و لبهای جام
فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده ی هستی دهم
بستری می خواهم از گلهای سرخ
تا در آن یک شب ترا مستی دهم
آه ای مردی که لبهای مرا
از شراربوسه ها سوزانده ای
این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه کوتاهی از آن خوانده ای
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 17:53 توسط تنهاترین عاشق
|
