تبليغاتX
خاطرات یک تنها

خاطرات یک تنها

هرچی صبوری میکنم میگم یک وقت درست میشه چقدر باید ببخشمت این که زندگی نمیشه

سلام خوبین

اول از همه معذرت که دیر اومدم

بعدش میخوام براتون از صداقت بگم

میدونین من تو این مدت که

اومدم شاید مطالبم مفید نبوده

و شاید زیاد بلد نباشم حرف بزنم

 ولی همیشه با صداقت بودم

نخواستم با نیرنگ پیش برم

روزهای اول حتی یک نفر واسم نظر نمیزاشت

ولی با این حال من به کارم ادامه دادم

و الان دوستای با صداقت زیادی دارم

با مرام هائی که همیشه کمکم کردن

و باعث شدن که وبلاگم کمی بهتر بشه

ولی تو این مدت مسائل زیادی بوده

افرادی بودن که خواستن باهام

چت کنن ولی وقتی من قبول نکردم رفتن

و افراد زیادی هم بودن که وقتی گفتم چت نه

با اون جنبه فوق العاده خود قبول کردن

حتی دلیل هم نخواستن

ولی تو این مدت هم با دوستانم شادی داشتم هم غم

هم ازم دلگیر شدن هم خوشحال

ولی من سعی کردم با صداقت باشم

میدونین

دلیل نوشتن اینا اینه که

من با دو تا از دوستان یک حرفی

 رو در میون گذاشتم و اونا

منو دروغگو فرض کردن

رفتن و پرسو جو کردن وقتی دیدن

حقیقته ودیدن که منم فقط یکی

از کوچکترین حرفاشون روزدم

قاطی کردن

ولی از قدیم گفتن

طلا که پاکه چه منتش به خاکه

و من هیچ گاه دروغ نگفتم و کسی

که دروغ نگفته باشد ترسی ندارد

من نمیترسم چون صادقم و هر آنکه دروغ گفته

خود داند و پروردگارش

و من او را به دست حق تعالی میسپارم

تا او خود به درستی با او برخورد کند

موفق باشین و منتظره 

حضور گرما بخشتان هستم

همیشه به یادتان :لیدا 

یا حق

 دیده ام سوی دیار تو و در کف تو
از تو دیگر نه پیامی نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایه ای از راز نهانی
دشت تف کرده و بر خویش ندیده
نم نم بوسه باران بهاران
جاده ای گم شده در دامن ظلمت
خالی از ضربه پاهای سواران
تو به کس مهر نبندی مگر آن دم
که ز خود رفته در آغوش تو باشد
لیک چون حلقه بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد
کیست آن کس که ترا برق نگاهش
می کشد سوخته لب در خم راهی ؟
یا در آن خلوت جادویی خامش
دستش افروخته فانوس گناهی
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را زعطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی اید که دل آزار تو باشم
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی نه پیامی نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه دیگر تو نه آنی تو نه آنی


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 17:50 توسط تنهاترین عاشق |

ســـــــــــــــلام

سلام به همه

به همه دوستای مهربونم

میخوام آپ کنم چون شاید تا چند روز وقت نکنم آپ کنم

خوب نمیدونم حالتون خوبه یا نه

ولی امیدوارم خوب باشین

میخوام امروز واستون از مهربونی بگم

بهترین هدیه خدا به همه انسانها

میدونین دیروز داشتم تو خیابون

با ماشین با دوستام میچرخیدیم

دوست کناره بستنی فروشی نگه داشت

رفت بستنی بگیره ما هم تو ماشین بودیم

دیدم یک پسر خیلی کوچیک

داشت گریه میکرد گم شده بود 

 هیچکس محلش نمیداد

همه فکر میکردن که گداست

اصلا" نگاه نمیکردن ببینن

واسه چی گریه میکنه

البته ما هم اول نمیدونستیم گم شده

دلم واسش سوخت پیاده شدم

میخواستم بهش کمک کنم

گفتم چرا گریه میکنی

گفت مامانم رو میخوام

گفتم کجاست گفت نمیدونم رفتش

فهمیدم گم شده

ودستش رو گرفتم سوار ماشین کردمش و رفتم

در کلانتری و تحولش دادیم

وقتی همراه ما میومد یکی نپرسید کجا میبریش

حتی نگفتن شاید این بچه رو بدوزدن واسم واقعا" عجیب بود

فکر نمیکردم دنیا این همه بی محبت شده باشه

و این واسم سوال شد

چرا وقتی میتونم با یک لبخند دل یک آدم رو

شاد کنیم چرا باید با اخم کردن ازیتش کنیم

چرا وقتی میتونیم مهربون باشیم

با عصبی بودن هم اعصاب خودمون

هم اطرافیان رو خورد میکنیم

و چرا از محبت به اطرافیان دریغ میکنیم؟

منتظرم

زود بیاین

 

 

دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود
می رمیدی
می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
میکشیدی
میکشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظه تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 17:51 توسط تنهاترین عاشق |

سلام

سلام چشم آپ میکنم

معذرت از همه دوستان امیدوارم

زیاد منتظر نمونده باشین

امروز سر حال هستم

حالم خوبه

عالیه عالیم

الان داشتم خاطرات یک دختر پاک ومعصوم

یعنی نیلوفر سپید رو میخوندم

دلم یک کم گرفت اخه

باز به من ثابت شد که دختر خانوم ها

خیلی زود دل میبندن

و اسیب پذیر تر هستن

و تازه اگه یک اشتباه هم بکنن

زندگیشون نابود میشه

اما پسرا اگه هزار تا دوست دختر داشته باشن

ایرادی نداره

نمیدونم چرا همه حق رو میدن

 به پسر ها که هر کار میخوان بکنن

ولی باز من عجله نمیکنم و نمیگم

همه پسرا میگم تعدادی

اما درباره خودم

امروز میخوام یک کم از خودم بگم

نمیدونم چرا امسال یک کم سال بدی شده واسم

بیشتره روزهای سال حالم گرفتست

یک مشکلی دارم که نزدیک 1 ساله حل نمیشه

همش به خاطره چیزای الکی عقب میوفته

و تو این روزایی که احتیاج به همراه دارم

دوست صمیمیم(البته ظاهرا" صمیمی)

 به خاطر حسادت از پشت بهم خنجر زد

و ناراحتم کرد

یک وقت فکر نکنین مسائله عاشقونست نه

مسئله مربوط به کار میشه

به هر حال امسال زیادی ازیت شدم چه تو مسائل کاری

چه عاطفی

واسه همین چیزاست

که یک وقتایی با ناراحتی آپ میکنم

از همه معذرت میخوام

امروز میخوام یک سوال بپرسم اونم اینه

ایا واقعا" هیچ پسری حاظر هست

با دوست دختر خودش ازدواج کنه

یا نه؟؟

اگه ازدواج میکنه

 تو چه شرایطی این کارو میکنه؟؟؟

اگه بدونه اون دختر قبلا" دوست پسر

 داشته بازم حاضر میشه این کارو بکنه؟؟؟؟

معذرت 1 سوالم شد چند تا

خودم جواب میدم ولی این نظر منه

میخوام شما هم لطف کنین و به من جواب بدین

جواب من اینه:

 از 1000 نفری یک نفر باهاش ازدواج میکنه

به قول دوستم که میگفت پسرا با دوست دختر خودشون

ازدواج نمیکنن و به حساب خودشون زرنگی میکنن ولی

نمیدونن دارن با دوست دختر یکی دیگه ازدواج میکنن

حالا شما بگین فقط با صداقت

منتظرم

زود بیاین

دانم کنون از آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان می دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد
بینم آنجا کنار بخاری
سایه قامتی سست و لرزان
سایه بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده آسان
دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایه خسته و پیر
بر سر نقش گلهای قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر
پنجره باز و در سایه آن
رنگ گلها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانه در
آب گلدان به آخر رسیده
گربه با دیده ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم میگذارد
شمع در آخرین شعله خویش
ره به سوی عدم میسپارد
دانم کنون کز آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
بار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا بدست آرم او را


+ نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 16:26 توسط تنهاترین عاشق |

همه نگاه آخرت لحظه خداحافظی

گریه بی وقفه من تو اون روزای کاغذی

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

چه بی دوم بود قول ما جدا شدیم آخر کار

تا خیالت به سرم میزنه گریه م میگیره

آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره

گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم

بی تو اینجارو نمیخوام میرم و بر نمیگردم

سلام بازم میگم سلام

سلامی به لطافت عقاقیا و شادابی

عطر وجود یاس

اول ازهمه دوستان ممنونم که به من روحیه میدن

و مخصوصا" از آقا پسر که همیشه به من لطف داشته

امیدوارم بازم بیاد و نظر بده

نمیدونم از چی یا کی بگم فقط میدونم سرگردونم

توی دو راهی تردید موندم

نه قدرت جلو رفتن رو دارم نه توان برگشتن

و نه تاب ماندن

کاش یکی به فریادم میرسید

انگار در دیاری غریبه و بی هیچ هم زبانی هستم

و هرچه تلاش میکنم کسی مقصودم را نمیفهمد و

من با ناامیدی کامل باز فریاد میزنم

امّا دریغ از یک فریاد راس

نمیدانم چه باید کرد فقط میدونم در منجلاب تردید

نابود خواهم شد و این پایان راه من است

پایانی بس ناامید کننده و سوزناک

آیا من میتوانم از این منجلاب رها شوم یا نه

و این را جز معبودم که میدانم تردم کرده

کسی نمیداند

معذرت از عزیزان نمیخواستم ناراحتتون کنم

ولی من همش از عشق گفتم ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا

واسه پسرا تکراری میشیم

و هیچ کسی هم به من جواب این سوال رو نداد

امیدوارم موفق باشین

منتظرم نا با قلب مملوء از عشق بلکه با قلبی شکسته

و پر از اندوه

منتظرم زود بیا

منتظـــــــــــــــــــــــــــــرم

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم

نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم
چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری شب غمنک خاموشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم

که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 18:30 توسط تنهاترین عاشق |

سلام

یک سلام گرم به قلبهای گرم عزیزان

بازم من اومدم امّا یک کم دیر شد

میدونم منتظرم موندین معذرت میخوام پیش اومد

زیاد حرف زدم بهتره بریم سر اصل مطلب

امروز میخوام یک سوال بپرسم

ودلم می خواد جوانمردونه جواب بدین

میدونین من از خیلی ها پرسیدم

وخیلی هم دیدم

دیدم که بیشتر پسرا عاشق یکی هستن

مثلا" دختر خاله شون واسه دختر خاله میمیرن

ولی با این حال دوست دختر دارن

بااینکه میخوان دختر خاله فقط ماله خودشون باشه

ولی نمی خوان خودشون هم فقط مال اون باشن

جالب هم اینجاست که وقتی با هزار التماس

با اون دختر که عاشقش بودن ازدواج میکنن

بعد از چند وقت باز اون دختر که عاشقش بودن

واسشون تکراری میشه و باز پنهانی میرن

سراغ دوست دختر

به عبارتی هم خدا رو می خوان هم خرمارو

اونا حق دارن لذت ببرن و دوست دختر داشته باشن

ولی زنشون نباید جم بخوره

واقعا" نمی فهمم دلیل این کاراشون رو

با اینکه 99% پسرا حرفامو قبول دارن ولی

انکار میکنن

دلم میخواد یکی بیاد و به من بگه دلیل همه اینارو

منتظر نظرات گران بهاتون میمونم

منتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظرم

یکی مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
رسیده نیمه شب از راه ‚ تن خسته  ‚ غبار آلود
نهاده سر بروی سینه رنگین کوسن هایی
که من در سالهای پیش
همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم
هزاران نقش رویایی بر آنها در خیال خویش
و چون خاموش می افتاد بر هم پلکهای داغ و سنگینم
گیاهی سبز میرویید در مرداب رویاهای شیرینم
ز دشت آسمان گویی غبار نور بر می خاست
گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم
نسیم گرم دستی حلقه ای را نرم می لغزاند
در انگشت سیمینم
لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید
و مردی می نهاد آرام با من سر بروی سینه ی خاموش
کوسنهای رنگینم
کنون مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
بر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش را
آه من باید به خود
 هموار سازم تلخی زهر عتابش را
و مست از جامهای باده می خواند که ایا هیچ
باز در میخانه لبهای شیرینت شرابی هست
یا برای رهروی خسته
در دل این کلبه خاموش عطر آگین زیبا
جای خوابی هست
؟


 

+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت 8:48 توسط تنهاترین عاشق |