تبليغاتX
خاطرات یک تنها

خاطرات یک تنها

هرچی صبوری میکنم میگم یک وقت درست میشه چقدر باید ببخشمت این که زندگی نمیشه

سلام به همه

امیدوارم حالتون خوب باشه

از همه معذرت میخوام وقت نکردم نمظر بزارم

الانم نمیخواستم آپ کنم ولی

 این سحر خانوم جرات نداره میره تو وبلاگ ها

به اسم من فحش میده

واسش متاسفم چون معلومه از یک خانواده اصیل نیست

چون همه میدنن اگه یکی خانواده دار باشه

نه این همه بی ادب هست نه فحش میده

نه به همه میگه دهاتی و بچه گدا

همه میدونین کسی که آرزوی پول داشته باشه

 و تازه به دوران رسیده ها همش به پولشون مینازن

چون فکر میکنن پول دار بودن هنره

نه با خدا بودن هنره

از همهتون عذر میخوام من ۳۰ مهر عروسیم هست

درگیر کارام هستم

نمیتونم زیاد بیام الانم شوهرم بالای سرم وایساده

میگه زود باش

معذرت از همه زود میام

راستی ندا خانوم شرمندم

که به شما توهین کردن  و

از یک دوستم ممنونم

سحر خانوم لطف کن به جای من نظر نده

من اشتباهی نکردم تو دروغ گفتی نه من

تنهام نزارین تا میام

در ضمن اگه سحر خانوم اومد

به جای من واستون حرف چرت زد وفحش داد

من نبودم برین تو وبلاگ خودش

http://www.sahar-cute.blogfa.com/


اینم آدرسش

سحر خانوم جرات داشته باش با اسم خودت

نظر بده نه دیگران

موفق باشین میام و جبران میکنم همه نبودنم رو

یا حق

راستی این داستانم بخونین

بد نیست

وی شهر خیلی دور یک دختر بچه بود

 که رویاهای زیادی داشت

همیشه میگفت : من هیچ وقت عاشق نمیشم

عشق همیشه بعد از ازدواج خوبه

همیشه میگفت من رو حرف بابام حرف نمیزنم

چون اون بچه بابایی بود

اون با این همه آرزو بزرگ شد با اینکه

 هنوزم به عقایدش پایبند بود

اون پری کوچیک همیشه از پسرا بدش میومد

و همیشه میگفت :آدم نباید

 ناز هیچ پسری رو بخره حـتــّی شوهرش

اون اون قدر مغرور شده بود

که همیشه میگفت من عاشق نمیشم

اینو مطمئن باشین

یک روز وقتی دختر همسایشون گریه میکرد که آره

اون پسره منو گذاشت و رفت

اون پری قصه ما اومد بهش گفت:

 از بس خلی چرا گریه میکنی اون ارزشش رو نداره

اون دخترک گفت مگه تو از عشق میدونی

گفت نه من مثل تو دیونه و خر نمیشم

تازه اگه یکی بیا و

از پیشم بره اون قدر توان دارم که مثل

تو زار نزنم میرم و بیخیال میشم

اون دختر تو اوج غم همون طور که اشک میریخت

دستش رو بلند کرد و گفت : خدایا بهش سابت کن

که اونم فقط ادعا داره

پری قصه ما پوز خندی زد و گفت آره نشونم بده

من به خودم اطمینان دارم

 تا اومد بره دختره بهش گفت

اینو از من بگیر دیگه منو نمیبینی

ولی هر زمان مثل من شدی

و تو اوج ناامیدی یادم کردی

از این معجون بخور بهم قول بده

پری قصه ما معجون رو گرفت

 وقول داد و با خنده گفت

مطمئن باش مثل تو نمیشم

و رفت.

بعد از چند ماه اون پری قصه ما

 از اون محله رفت

رفت به یک جای بهتر تو

 اون محله یک دختر بود که از پری

قصه ما مغرور تر بود

پری قصه ما ازش بدش میومد

ولی اون دختر با مرور زمان

به پری جون ما نزدیک شد

کاری کرد که پری جون

 عاشقش بشه بدون اون حتی آبم نمیخورد

تا اینکه پری قصه ما دید

 دوست عزیزش یعنی طلا با چند تا پسر دوسته

اون میخواست پری رو با

یکی دوست کنه امّا پری قبول نمیکرد

با این حال همیشه به پری میگفت

احسان دوست داره باهاش حرف بزن

ولی پری این کارو نمیکرد تا اینکه یک روز

وقتی تو خیابون با طلا میرفتن

احسان اومد جلوشون

و پری به احسان گفت :

دوسم داری بیا خواستگاریم

اون گفت میام

پری قصه مااز اون به

 بعد عاشق احسان شده بود

بی اینکه بدونه بهش دل داده بود

هر روز به هر بهانه میرفت با

 باباش بیرون تا فقط یک لحظه اونو ببینه

پری قصه ما دیونه عشق اون پسر شده بود

تا اینکه

احسان اومد خواستگاری

و همه با ازدواج رضایت دادن

 البته به اسرار پری

و اونا همش با هم بودن تا اینکه احسان رفت

ئاسه کار شهر دیگه ای و پری

 تو اوج تنهایش واسش قصر ساخت

در حالی که احسان تو اون

 شهر پری رو فراموش کرد و با یک دختر دیگه

رفت دنبال سرنوشتش

وقتی پری زنگ زد به احسان

 دید که احسان بهش گفت فراموشم کن

و برو ودیگه جوابش رو نداد

ولی پری باز صبر کرد چون :

اون جوری عاشق شده بود

 که تو دریای پر طلاتم عشق

با یک قایق شکسته به طرف

جزیره عشق حرکت کرد با هزار زحمت

به ساحل عشق رسید ولی

 دیگه قایقی نداشت چون

 نزدیک ساحل به سخره بی وفایی

خورده بود و قایقش شکسته

 بود حتی جریقه نجاتشم آب برده بود

با زحمت خودش رو به ساحل رسوند

و تو ساحل با شنهای ساحل

 قصری ساخت قصری که پایه هاش عشق بود

و سقفش امید

قصری که برای ساختنش از غرورش گذشت

از وجودش مایه گذاشت واسه گرم نگه داشتنش

از آبروش گذشت واسه نگه داشتنش

ولی وقتی با خیال راحت تو

قصرش دراز گشیده بود دید

که با یک نسیم کوچیک قصر

آرزوهاش نابود شد و تمام

اون شنا روی سرش ریخت

هرچی التماس کرد ولی باد

 میوزید و

 اون جلوی باد زانو زد

و به پاش افتاد

ولی باد بی وفایی همچنان میوزید

تو صدای نا مهربون باد

صدای احسان رو شنید که میگفت :

فراموشم کن فراموشم کن .................

و پری قصه ما فریاد زد

 احسان نمیتونم من نمیتونم

واون جواب داد چاره ای نیست

باید فراموشم کنی پس فراموشم کن

همون طوری که پری با چشمهای گریون

 بهش التماس میکرد

صدا دور تر میشد تا

اینکه دیگه نه باد میوزید و نه صدایی میومد

پری قصه ما نگاهی کرد به

 اطرافش دید از اون قصر

 چیزی نمونده و همه ساحل جز شن چیزی نیست

نگاه کرد دید همه جا فقط

آب ،آب و نه قایقی داره نه جریقه نجاتی

نه راه برگشتی همه پل ها خراب شده بودن

یک لحظه تو اوج نا امیدی

 یاد دخترک همسایه افتاد

شروع کرد به گریه کردن و اشک ریختن

ازش معذرت میخواست که

با غرورش خوردش کرده بود

ولی دیگه نه اونو میدید

 نه اون دختر زنده بود

اون دخترک با همه نا امیدی

 از این دنیای بی وفایی

وداع کرده بود پری قصه ما هم

یاد اون معجون افتاد اومد

 توی شنا گشت و اون معجون رو پیدا کرد تا اومد

ازش بخوره صدایی گفت تو هم ادعا داشتی

و وقتی پری قصه ما از اون

 معجون خورد دیگه هیچ چیز

 براش مهم نبود چون

 اونم جهان رو وداع کرد

وقتی طلا اومد پیشش دید

روی تختش توی اتاقش به خواب ابدی رفته

در حالی که عکس احسان تو بغلش بود

و پشت عکس نوشته بود

گر خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 16:18 توسط تنهاترین عاشق |