همه نگاه آخرت لحظه خداحافظی گریه بی وقفه من تو اون روزای کاغذی قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار چه بی دوم بود قول ما جدا شدیم آخر کار تا خیالت به سرم میزنه گریه م میگیره آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم بی تو اینجارو نمیخوام میرم و بر نمیگردم سلام بازم میگم سلام سلامی به لطافت عقاقیا و شادابی عطر وجود یاس اول ازهمه دوستان ممنونم که به من روحیه میدن و مخصوصا" از آقا پسر که همیشه به من لطف داشته امیدوارم بازم بیاد و نظر بده نمیدونم از چی یا کی بگم فقط میدونم سرگردونم توی دو راهی تردید موندم نه قدرت جلو رفتن رو دارم نه توان برگشتن و نه تاب ماندن کاش یکی به فریادم میرسید انگار در دیاری غریبه و بی هیچ هم زبانی هستم و هرچه تلاش میکنم کسی مقصودم را نمیفهمد و من با ناامیدی کامل باز فریاد میزنم امّا دریغ از یک فریاد راس نمیدانم چه باید کرد فقط میدونم در منجلاب تردید نابود خواهم شد و این پایان راه من است پایانی بس ناامید کننده و سوزناک آیا من میتوانم از این منجلاب رها شوم یا نه و این را جز معبودم که میدانم تردم کرده کسی نمیداند معذرت از عزیزان نمیخواستم ناراحتتون کنم ولی من همش از عشق گفتم ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا واسه پسرا تکراری میشیم و هیچ کسی هم به من جواب این سوال رو نداد امیدوارم موفق باشین منتظرم نا با قلب مملوء از عشق بلکه با قلبی شکسته و پر از اندوه منتظرم زود بیا منتظـــــــــــــــــــــــــــــرم ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم
چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری شب غمنک خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی

+
نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 18:30 توسط تنهاترین عاشق
|
