تبليغاتX
خاطرات یک تنها - صادق باش در عشق

خاطرات یک تنها

هرچی صبوری میکنم میگم یک وقت درست میشه چقدر باید ببخشمت این که زندگی نمیشه

سلام

سلام چشم آپ میکنم

معذرت از همه دوستان امیدوارم

زیاد منتظر نمونده باشین

امروز سر حال هستم

حالم خوبه

عالیه عالیم

الان داشتم خاطرات یک دختر پاک ومعصوم

یعنی نیلوفر سپید رو میخوندم

دلم یک کم گرفت اخه

باز به من ثابت شد که دختر خانوم ها

خیلی زود دل میبندن

و اسیب پذیر تر هستن

و تازه اگه یک اشتباه هم بکنن

زندگیشون نابود میشه

اما پسرا اگه هزار تا دوست دختر داشته باشن

ایرادی نداره

نمیدونم چرا همه حق رو میدن

 به پسر ها که هر کار میخوان بکنن

ولی باز من عجله نمیکنم و نمیگم

همه پسرا میگم تعدادی

اما درباره خودم

امروز میخوام یک کم از خودم بگم

نمیدونم چرا امسال یک کم سال بدی شده واسم

بیشتره روزهای سال حالم گرفتست

یک مشکلی دارم که نزدیک 1 ساله حل نمیشه

همش به خاطره چیزای الکی عقب میوفته

و تو این روزایی که احتیاج به همراه دارم

دوست صمیمیم(البته ظاهرا" صمیمی)

 به خاطر حسادت از پشت بهم خنجر زد

و ناراحتم کرد

یک وقت فکر نکنین مسائله عاشقونست نه

مسئله مربوط به کار میشه

به هر حال امسال زیادی ازیت شدم چه تو مسائل کاری

چه عاطفی

واسه همین چیزاست

که یک وقتایی با ناراحتی آپ میکنم

از همه معذرت میخوام

امروز میخوام یک سوال بپرسم اونم اینه

ایا واقعا" هیچ پسری حاظر هست

با دوست دختر خودش ازدواج کنه

یا نه؟؟

اگه ازدواج میکنه

 تو چه شرایطی این کارو میکنه؟؟؟

اگه بدونه اون دختر قبلا" دوست پسر

 داشته بازم حاضر میشه این کارو بکنه؟؟؟؟

معذرت 1 سوالم شد چند تا

خودم جواب میدم ولی این نظر منه

میخوام شما هم لطف کنین و به من جواب بدین

جواب من اینه:

 از 1000 نفری یک نفر باهاش ازدواج میکنه

به قول دوستم که میگفت پسرا با دوست دختر خودشون

ازدواج نمیکنن و به حساب خودشون زرنگی میکنن ولی

نمیدونن دارن با دوست دختر یکی دیگه ازدواج میکنن

حالا شما بگین فقط با صداقت

منتظرم

زود بیاین

دانم کنون از آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان می دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد
بینم آنجا کنار بخاری
سایه قامتی سست و لرزان
سایه بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده آسان
دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایه خسته و پیر
بر سر نقش گلهای قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر
پنجره باز و در سایه آن
رنگ گلها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانه در
آب گلدان به آخر رسیده
گربه با دیده ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم میگذارد
شمع در آخرین شعله خویش
ره به سوی عدم میسپارد
دانم کنون کز آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم کنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
بار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا بدست آرم او را


+ نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 16:26 توسط تنهاترین عاشق |