تبليغاتX
خاطرات یک تنها - تنهایم مگذار

خاطرات یک تنها

هرچی صبوری میکنم میگم یک وقت درست میشه چقدر باید ببخشمت این که زندگی نمیشه

ســـــــــــــــلام

سلام به همه

به همه دوستای مهربونم

میخوام آپ کنم چون شاید تا چند روز وقت نکنم آپ کنم

خوب نمیدونم حالتون خوبه یا نه

ولی امیدوارم خوب باشین

میخوام امروز واستون از مهربونی بگم

بهترین هدیه خدا به همه انسانها

میدونین دیروز داشتم تو خیابون

با ماشین با دوستام میچرخیدیم

دوست کناره بستنی فروشی نگه داشت

رفت بستنی بگیره ما هم تو ماشین بودیم

دیدم یک پسر خیلی کوچیک

داشت گریه میکرد گم شده بود 

 هیچکس محلش نمیداد

همه فکر میکردن که گداست

اصلا" نگاه نمیکردن ببینن

واسه چی گریه میکنه

البته ما هم اول نمیدونستیم گم شده

دلم واسش سوخت پیاده شدم

میخواستم بهش کمک کنم

گفتم چرا گریه میکنی

گفت مامانم رو میخوام

گفتم کجاست گفت نمیدونم رفتش

فهمیدم گم شده

ودستش رو گرفتم سوار ماشین کردمش و رفتم

در کلانتری و تحولش دادیم

وقتی همراه ما میومد یکی نپرسید کجا میبریش

حتی نگفتن شاید این بچه رو بدوزدن واسم واقعا" عجیب بود

فکر نمیکردم دنیا این همه بی محبت شده باشه

و این واسم سوال شد

چرا وقتی میتونم با یک لبخند دل یک آدم رو

شاد کنیم چرا باید با اخم کردن ازیتش کنیم

چرا وقتی میتونیم مهربون باشیم

با عصبی بودن هم اعصاب خودمون

هم اطرافیان رو خورد میکنیم

و چرا از محبت به اطرافیان دریغ میکنیم؟

منتظرم

زود بیاین

 

 

دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود
می رمیدی
می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
میکشیدی
میکشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظه تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 17:51 توسط تنهاترین عاشق |